اشتراک گذاری

قاف/بازخوانی زندگی پیامبر اسلام

ارسال نظر

یاسین حجازی

شهرستان ادب

قیمت :
160,000تومان
موضوع اصلی فرهنگ/ادبیات/هنر
موضوع فرعی شعر/نثر ادبی/فاخر
نوبت چاپ 11
سال انتشار 1398
شابک 9786006889658
قطع کتاب پالتوئی
تعداد صفحات 1164 صفحه
وزن کتاب 1023 گرم

قاف/بازخوانی زندگی پیامبر اسلام

این کتاب حاصل بازخوانی زندگی رسول مکرم اسلام صلوات الله علیه و آله از سه کتاب کهن، به نام های تفسیر سورآبادی حدود 470 هجری قمری، سیرت رسول الله صلوات الله علیه و آله به سال 612 هجری قمری و شرف النبی حدود سال های 577 و 585 هجری قمری است. علاوه بر این سه منبع نویسنده از کتاب سیره صحیح رسول اکرم نوشته سید جعفر مرتضی عاملی نیز بسیار بهره برده، ضمن آنکه در تمام مراحل نیز هر چه را که منطبق با روایات و قرائت شیعیان از زندگی پیامبر نبوده را حذف کرده و حاصل کتابی شده که موافق نظر عامه و شیعه است. متن این کتاب کهن بوده و از همین حیث این کتاب را با سایر کتب دیگر متفاوت و متمایز می کند و خواننده را در یک تجربه متفاوت از خواندن قرار می دهد. البته نویسنده به فکر خواننده کتاب نیز بوده و در انتهای کتاب واژه نامه ای از لغات و واژگان دشوار را برای خواننده آورده تا بتواند هم از لذت خواندن متن بهره ببرد و هم معنای واژگان کهن را متوجه شود.

 

گزیده کتاب:

جبریل دست به پشتِ مصطفا بازنهاد، گفت: «در این راه عجایب‌ها بینی و معانیِ آن بِنَدانی تا من تو را نگویم. و مُنادیان تو را از هر سوی آواز دهند. نِگَر تا اجابت نکنی! به آخر من تو را بگویم که آن چیست.» پس بُراق فرا رفتن آمد میانِ آسمان و زمین. هرچند که چشم کار کردی، به یک گام نهادی. چون به بالایی رسیدی، پایش دراز گشتی و دستش کوتاه گشتی. چون فرا نَشیب رسیدی، دستش دراز گشتی و پای کوتاه. زمانی برفت ... پس من دیدم دو مرد را: یکی خفته و یکی ایستاده و سنگ می‌آرد و سرِ این مردِ خفته خُرد می‌شکند و سرش هم چُنان درست می‌شود که بود. پس سنگی دیگر می‌آرد و سرش می‌شکند هم چُنان. پس مرا گفت: «برو از پیش!» من برفتم. دو مرد را دیدم: یکی نشسته و یکی ایستاده، در دستِ او قلاب‌هایی آهنین و در گوشه دهانِ این مردِ نشسته می‌افگند و می‌کِشد و پس در گوشه دیگر از دهانش هم چُنین قلابی می‌افکند و می‌کِشد. من گفتم: «سُبحانَ الله!» پس مرا گفت: «برو از پیش!» پس برفتم. مردانی را دیدم برهنه و زنانی برهنه وآتشی از زیرِ ایشان می‌آید. پس برفتم. جویی دیدم از خون و مردی در آن جوی بانگ می‌دارد. و بر کنارِ جوی مردی بود که سنگ‌ها جمع می‌کرد و به آتش آن سنگ‌ها می‌تافت تا چون جَمَره‌ آتش می‌گشتند و هرگاه که این مرد که در جوی خون بود نزدیک می‌رسید، یکی از آن سنگ‌ها در دهانِ او می‌نهاد. من گفتم: «سُبحانَ الله!» پس مرا گفت: «برو!» پس برفتم ساعتی. بیشه‌ای دیدم و در آنجا کودکان بسیار. و در میان ایشان پیری بود که از درازی که بود سرش را نمی‌شایست دید. من گفتم: «سُبحانَ الله! این کیست؟» پس مرا گفت: «برو!» من برفتم. درختی دیدم که اگر خلق جمع شوند، جمله این درخت سایه کُند همه را. و در زیرِ درخت دو مرد بودند: یکی هیمه جمع می‌آورد و یکی آتش می‌افروخت. من گفتم: «این چیست؟» پس گفت: «برو!» پس برفتیم تا برسیدم به درجه‌ای عظیم، که من هرگز بزرگ‌تر از آن درجه‌ای ندیده‌ بودم. و بر آن درجه، شهری دیدم بنا نهاده خِشتی از زر و خِشتی از سیم. و ما به درِ آن شهر رفتیم و در بگشودند و جماعتی مردان پیشِ ما آمدند: بعضی از ایشان نیکو - چنان که من نیکوتر از ایشان ندیده بودم - و بعضی زشت - چنان که من زشت‌تر از ایشان ندیده بودم.

جهت مشاهده و تهیه آثار نویسنده کلیک کنید.