اشتراک گذاری

خسرو شیرین

ارسال نظر

خسرو باباخانی

کتابستان معرفت

قیمت :
52,000تومان
قیمت با تخفیف :
41600تومان
موضوع اصلی فرهنگ/ادبیات/هنر
موضوع فرعی داستان کوتاه و رمان/ایرانی
نوبت چاپ 1
سال انتشار 1400
شابک 9786226837675
قطع کتاب رقعی
تعداد صفحات 244 صفحه
وزن کتاب 0 گرم

خسرو شیرین

نویسنده این کتاب، به سراغ مسئله عشق رفته است اما نگاهش به عشق متفاوت است. خسروی شیرین، تنها یک داستان عشقی معمولی با فراز و فرودهای همیشگی رمان عاشقانه نیست. باباخانی در اثر خود، کلیشه‌ ها را شکسته و از عشق‌ های خسرو می‌ گوید! طنز پنهان در این اثر، هم جنبه تربیتی دارد هم نوعی خلاقیت ادبی است هم محملی شده است برای نشان دادن فضاهای متفاوت. داستان از سال‌ های قبل از انقلاب و دوران نوجوانی قهرمان داستان شروع می‌ شود و تا سال‌ های اول جنگ ادامه دارد. مکان داستان هم آبادان است. شهری که از سال‌ های بعد از جنگ جهانی دوم، یکی از متفاوت‌ ترین فضاهای شهری ایران را داشته است. نویسنده با استفاده از نثری سرزنده و چابک که حاوی سادگی هم هست، سعی کرده حس و حالی که قهرمان از آن به دنیا نگاه می‌ کند را به ما نشان دهد؛ نثری که قدم به قدم ارزش‌ های فرمی متفاوتی را هم به ما عرضه می‌ کند. کتاب تنها یک خلاقیت ساده در بازی‌ های فرمی نیست، بلکه از منظر محتوایی هم سعی کرده است حرف‌ های خوبی برای گفتن داشته باشد. در این کتاب، می‌ توان نه‌ تنها حرکت و تغییر قهرمان داستان که فضای جامعه را هم دید. نگاهی که از عشق زمینی عبور کرده و به مسائل و رویداد‌هایی اشاره کرده است که کمتر کسی تاکنون بدان‌ ها پرداخته است. نویسنده هم به مسأله مبارزات انقلابی در شهرستان‌ ها پرداخته است و هم ادای دینی داشته است به تلاش‌ های قهرمانانه مردم آبادان در سال‌ های ابتدایی دفاع مقدس. پرداختی هنرمندانه که سعی کرده شعارزده نباشد و حرفی برای گفتن داشته باشد.

گزیده کتاب:

دوم نظری بودیم، رشته ریاضی فیزیک. یک روز آفتابی پاییزی، دوست صمیمی‌ام داش‌سعید که کمی بچه‌ننه بود آمد سراغ ما. هول و ولا داشت! اول نگاهی به ما بعد به اطرافمان انداخت. وقتی از تنهابودنمان مطمئن شد، گفت: «فلانی چه نشسته‌ای؟» منظورش از فلانی ما بودیم. تازه ننشسته بودیم هم. سرپا بودیم. اصطلاحاً گفت چه نشسته‌ای. از سراسیمگی و برافروختگی‌صورتش معلوم بود، ترسیده است؛ نگران است. حتمی اتفاقی افتاده بود. اتفاقی که برای حلش نیاز به صحبت با ما بود و لابد به زور بازوی ما هم احتیاج بود! بالاخره هرچه نبود، ما و دوسه تا از بچه‌های کلاس، مثلاً جزء بچه‌های شر دبیرستان بودیم و به‌اصطلاح بزن‌بهادر. البته بگویم ها همه‌ما پیش «سیّدی» معروف به «سیّد» هیچ بودیم! هنوز هجده‌ساله نشده بود که جای چاقو روی صورتش، روی لپ راستش، جا خوش کرد. ما حقیقتاً پیش سید جوجه بودیم. نوچه بودیم. لنگ می‌انداختیم. سید بود و یک دبیرستان. دروغ نگفته باشم سید بود و یک آبادان!

 

جهت مشاهده و تهیه آثار نویسنده  کلیک کنید.