اشتراک گذاری

تنها در باغ زیتون

ارسال نظر

صادق عباسی ولدی

شهید کاظمی

قیمت :
25,000تومان
قیمت با تخفیف :
18750تومان
موضوع اصلی فرهنگ و هنر پایداری/مقاومت
موضوع فرعی بیداری اسلامی/مقاومت/مدافعان
نوبت چاپ 1
سال انتشار 1400
شابک 9786222850531
قطع کتاب رقعی
تعداد صفحات 112 صفحه
وزن کتاب 0 گرم

خاطرات شفاهی پاسدار شهید مدافع حرم  علی سعد

در این کتاب سعی شده خاطرات شفاهی شهید از خانواده، دوستان، همکاران و همرزمان جمع آوری و تدوین گردد.

علی سعد در سال 1357 در دزفول به دنیا آمد. پدرش کشاورزی ساده و روستایی بود که از جوانی خادم و ذاکر اهل‌بیت‌(علیه السلام) و پیش‌نماز مسجد روستا بود. پدر و عموهای علی در ماه محرم بر منبر مساجد و تکایا می‌رفتند و به تشریح قیام عاشورا و ذکر مصائب اهل‌بیت(علیه السلام) می‌پرداختند. علی تحصیلات متوسطه را در شهر دزفول گذراند. بعد از گرفتن دیپلم مدتی را به فراگیری علوم اسلامی در حوزه علمیۀ قم گذراند و سپس با پوشیدن لباس سبز پاسداری به صف رزمندگان جبهۀ مقاومت درآمد. در مدت کوتاهی آموزش‌های نظامی در چند رشته را گذراند و با حضور مداوم خود در سوریه به یکی از فرماندهان تاثیرگذار جبهه مقاومت تبدیل شد. سرانجام علی سعد در بهمن 1394، در خان طومان سوریه شهید شد و پیکر پاک و رنجورش در منطقه جا ماند و بعد از قریب 4 سال به آغوش وطن بازگشت.

گزیده متن:

وقتی به نقطۀ رهایی رسیدیم، دود آتش داخل اتاقک ماشین را پر کرده بود. همه از ماشین پیاده شدند. علی، پنجاه متر از من جلوتر بود. بچه‌ها داشتند عقب‌نشینی می‌کردند. یک سری وسیله از ماشین برداشتم و رفتم نزدیک بچه‌ها. با فریاد به علی گفتم: «من آتیش می‌ریزم سرشون، تو بیا عقب.» تیراندازی را که شروع کردم، علی دوید سمتم. کمی اطراف را نگاه کرد و چشمش افتاد به ماشین در حال سوختن و آن مجروح عراقی که خودش را به زحمت از ماشین بیرون کشیده بود. من هم نگاهش کردم: «نامردها نکردن بیارنش بیرون.» ماشین در تیررس دشمن بود. علی گفت: «من می‌رم می‌آرمش.» گفتم: «چرا تو؟ وایسا به این بچه‌ها بگم، خودشون...» قبل از اینکه حرفم تمام شود، رفت و با یک برانکارد برگشت. یکی از بچه‌های فاطمیون هم همراهش بود. از جایی که آن‌ها بودند، تا ماشین تقریباً صد متر فاصله بود. دوتایی دویدند سمت ماشین. آتش حالا رسیده بود داخل اتاقک و بوی پلاستیک سوخته با بوی باروت، قاطی شده بود. علی، به کمک آن نیروی فاطمیون مجروح را سوار برانکارد کرد و برگرداند، عقب. هیچ کدام از آن‌ کار‌ها، وظیفۀ علی نبود و او می‌توانست به راحتی، از انجام‌شان سر باز زند ولی این روحیۀ فداکاری، همیشه در وجودش بود. از همان اول که به سوریه آمد، تا لحظۀ شهادتش.

//