ارسال رایگان برای تمامی کتابهای سایت

نام محصول قیمت تعداد قيمت كل حذف
مجموع : 0
راهـنمـایـی : در صورتی که قصد خرید محصولات بیشتری را دارید بر روی گزینه «بازگشت به فروشگاه و افزودن محصول» کلیک کنید تا به فروشگاه برگشته و با کلیک روی گزینه خرید دیگر محصولات آنها را به سبد خرید خود افزوده و سپس خرید خود را نهایی کنید.
در صورتی که قصد خرید تنها همین محصول را دارید ، با کلیک روی «نهایی کردن خرید» خرید خود را مرحله به مرحله تکمیل کنید .
شما 2 كالا در سبد خريد خود داريد

بازی عوض شده

برچسب :

کد کتاب :231376
موضوع: مجموعه داستان کوتاه
قیمت : 8,000 تومان










  درباره کتاب
عنوان: بازی عوض شده
نویسنده: سجاد خالقی
ناشر:‌ شهید کاظمی
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
تعداد صفحات: 72 صفحه
شابک: 9786008857983


کتاب «بازی عوض شده» شامل داستان های کوتاه برگزیده در حوزه انقلاب و دفاع مقدس می باشد. سیر زمانی این مجموعه که از 11 داستان تشکیل شده از قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تا جانبازی شخصیت داستان است.

سجاد خالقی که متولد 1364 در شهر نافچ استان چهار محال و بختیاری است، پیش از این نیز با حضور در جشنواره های مختلف ادبی از جمله: جشنواره کبوتر حرم (امام رضا) سال های 90 و 91 و 93، جشنواره شهر پر چراغ (استانی) سال 90، جایزه ادبی یوسف سال 90، جشنواره ادبیات کودک و نوجوان سال92، جشنواره داستان بروجن (استانی) سال 92، جشنواره دانشجویی مهرباران سال92، جشنواره داستان انقلاب سال 92، موفق شده بود رتبه های برتر را کسب نماید.

برشی از کتاب
چهار نفر بودند؛ درازکِش کنار هم، روی موزاییک‌های ترک‌خوردۀ کف سلول، سقف مات و نیمه‌تاریک را نگاه می‌کردند.

آن‌که از همه بزرگ‌تر بود، بیست‌ساله می‌زد؛ نرمی ساعد را زیر سرش، روی زخم باتوم گذاشته بود تا سردی و سفتی کف سلول آزارش ندهد. کناردستی موبور و چشم‌زاغش، نیم‌خیز شد و نشست. بعد همان‌طور که به دیوار زل زده بود، زمزمه کرد:

«می‌گن شاه، عفو عمومی داده؛ قراره هرچی زندانی سیاسی مونده، آزاد بشه. می‌گن همه آزاد می‌شیم.»

بعد به کوچک‌ترین نفر خیره شد؛ کوچک‌ترینشان هنوز درازکش بود. قدش به موزاییک یکی مانده به آخر هم نمی‌رسید. ابروهای مشکیِ پری داشت و سبیل کم‌جانی پشت لبش جوانه زده بود. نیم‌خیز شد و همان‌طور عقب‌عقب کنار دیوار خزید تا پشتش گرم شود. بعد تازه یاد بغل‌دستی‌اش افتاد که از صبح بی‌حرکت مانده بود. بغل‌دستی‌اش با موهای لَختِ جوگندمی روی زمین چسبیده بود و با چشمان کدر، سقف را نگاه می‌کرد. کوچک‌ترین نفر تکانش داد و نتوانست وحشتش را نشان ندهد؛ داد زد: «چته رفیق؟ چرا مثل مرده‌ها نگاه می‌کنی؟»

محصولات مشابه
    گفتم اعتماد نکنید

    گفتم اعتماد نکنید

    35,000 تومان
    انگیزه علم آموزی

    انگیزه علم آموزی

    7,000 تومان
    گزارش ناخوانده

    گزارش ناخوانده

    22,500 تومان
    توقف ممنوع

    توقف ممنوع

    10,000 تومان
    حقایقی پیرامون انجمن حجتیه

    حقایقی پیرامون انجمن حجتیه

    20,000 تومان
نظرات
شما اولين نفري باشيد كه نظر ارسال مي كند.

فرم ثبت نظر

نام و نام خانوادگی
ایمیل
وبلاگ
امتياز محصول

نظر و کامنت
كد امنيتي