مرکز توزیع کتاب و محصولات فرهنگی من و کتاب

دوستت دارم دمشق

مجموعه داستان

15,000 تومان
قیمت : 13,500 تومان
افزودن به سبد خرید
10%تخفیف

درباره کتاب:
عنوان: دوستت دارم دمشق
نویسنده: جمعی از نویسندگان
ناشر: انتشارات شهید کاظمی
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
تعداد صفحات: 150 صفحه
شابک: 9786226609265


«دوستت دارم دمشق» تلاشی است از نویسندگان جوان برای ایجاد ارتباطی عمیق بین جنگ و باورهای دینی با ادبیات برای همة کسانی که آن را می‌خوانند.

این کتاب شامل 10 داستان از 10 نویسندة جوان و توانا است که به بحران سوریه و پدیدة داعش پرداخته‌اند. داستان‌‌های این مجموعه از نظر سبک، فرم و زاویة دید گوناگون و متنوعند. داستان‌‌ها سعی دارند در بستر عاطفی اتفاقات حماسی را روایت کنند و گوشه‌‌ای از این بحران را نمایش داده و حس همدلی را بپرورانند. زنان محوریت اکثر این داستان‌‌ها هستند. دمشق و دفاع از حرم، جنگ داخلی سوریه، اسارت زنان و کودکان به دست داعش، مدافعان حرم، مستشاران ایرانی، لشکر فاطمیون و حملة تروریستی داعش به مجلس درون مایة اصلی داستان‌های این مجموعه است. 
افسانه گودرزی، سارا اسماعیلی، سیده زهرا طباطبائی، سیده اسماء‌‌هاشمی، رقیه بابایی، سیده طاهره موسوی، زهرا اخلاقی، زینب بخشایش، صدیقه شاهسون و سیده نفیسه محمدی نویسندگانی هستند که در این مجموعه اثری از آنها منتشر شده است.

برشی از کتاب:
صدای زنگ پیامک ابوذر بلند شد. موبایل را از جیب شلوار جینش بیرون کشید. باز
هم همان پیا مهای همیشگ ی از شمار های ناشناس:
ای شیردلان و شیرصفتان و ای برادران از راه رو حهای صادق پیروی کنید چرا که
راهی دیگر برای رستگاری امت مظلوم وجود ندارد!...
بلافاصله پیامک دوم رسید:
خلافت از شما م یخواهد که به صف مبارز هکنندگان درآیید و برای بقای دولت
اسلامی بپاخیزید... بشتابید به سوی بهشتی که پهنایش از زمی ن تا آسمان است!...
م یخواست در جواب پیامک بنویسد:
بهشت؟ بهشت خود دمشق بود! دمشق قبل از درگیری... دمشق قبل از ورود
داعش. بهشت خنده کودکان دمشق بود!...
اما نتوانست. با مشت به در مغازه کوبید. بیرون مغازه رفت و عربد ه کشید. تفنگش
را به سمت آسمان گرفت و ب یوقفه شلیک کرد. پوک ههای تیر روی زمین م یریخت.
گنجش کها از روی زمین پر کشیدند. بچ هها همه دست از کار کشیدند و خیره
نگاهش کردند. عموعمران بیرون آمد. نگاهش کرد. حرفی نداشت که بزند.
بوی نان سوخته هم هجا را گرفت. احمد و عماد چند بسته نان را برداشتند و دویدند.
هنوز چند قدمی برنداشته بودند که صدای قِل خوردن یک بشک ه در کوچه پیچید.
ابوذر بلند شد. تفنگش را مسلح کرد. پس رهای دیگر نا نها را توی دست گرفتند و بلند
شدند. نگاه همه به ته کوچه بود.

شما اولين نفري باشيد كه نظر ارسال مي كند.

محصولات مرتبط