مرکز توزیع کتاب و محصولات فرهنگی من و کتاب

رقص سنگ

پدیدآورنده: محسن صالحی حاجی آبادی

15,000 تومان
قیمت : 13,500 تومان
افزودن به سبد خرید
10%تخفیف

درباره کتاب:
عنوان: رقص سنگ
پدیدآورنده: محسن صالحی حاجی آبادی
ناشر: انتشارات شهید کاظمی
شابک: 3-54-8200-600-978
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
نوبت چاپ: اول/ 1395
تعداد صفحات: 312 صفحه
شمارگان: 1500 نسخه

باران باران زلالی و عشق، از لبخند زیبایشان می‌ریخت و شکوفه شکوفه مهربانی و صفا، از نگاه آسمانی‌شان جاری می‌شد.
پر بودند از شور و نشاط و دلربایی. پای در خاک داشتند و روحشان در مسیر خدایی بودن اوج می‌گرفت. نازی و طنازی از همه‌ی وجودشان می‌جوشید و ایمان و شجاعت، دل‌های پاکشان را لبریز کرده بود. نامشان جهادگر بود و می‌بالیدند به این که از حماسه‌آفرینان سنگرساز بی سنگرند. اکثرشان چهارده، پانزده ساله بودند؛ اما از هیچ تیروترکشی نمی‌ترسیدند.
خداترس بودند و از حماسه و دلاوری پر. آرزویشان شهادت بود و رضایت خدای مهربان. سنگر، خانه خاله‌شان بود و خاک‌ریز، مهربانی مادرانشان.
راننده لودر و بلدوزر بودند و شب تا صبح خاک‌ریز و سنگر می‌زدند. با این همه خستگی و کار و تلاش، زیر آن همه گلوله و ترکش هرگز خنده از لب‌هایشان گم نمی‌شد. راستی چه بچه‌های با حالی بودند و چه دل‌های آسمانی داشتند.
انگار از این کره‌ی خاکی دل کنده بودند و مرگ و شهادت برایشان از بوییدن گل دل‌انگیزتر و از نوشیدن شربت گواراتر بود.
آن‌چه در پیش رو دارید برشی از خاطرات آن نیلوفران قدیس و پاک است.
برشی از کتاب:
*و تو آرام و با وقار نگاهم می‌کنی و می‌گویی: «ببین این دعا مهم است.»
گفتم: «دعایی است که آدم فقط خدا را می‌خواند. باید از همه چیز دل بکنیم. فقط خدا را بخواهیم. خوردنمان، شب کاری‌مان و خاک‌ریز زدنمان برای خدا باشد.»
مرتضی می‌گوید: «خب خوردن که برای شکم است، این را ولش کن.»
حالا صدای خنده سنگر را می‌ترکاند.
می‌گویی: «عجب آدم‌هایی هستید! می‌دانم که می‌خورید تا شکمتان پر شود؛ ولی برای خدا بخورید.» گفتم: «مگر می‌شود؟»
گفتی: «حالا دنباله‌اش را گوش کنید.»
خلیلیان می‌گوید: «یکبار دیگر معنی کنید.»
و تو می‌گویی: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک»؛ ای خدا مرا انقطاع کامل به سوی خود عطا فرما؛ یعنی من فقط و فقط تو را ببینم، نه کسی دیگر را؛ یعنی وقتی نماز می‌خوانی فقط خدا را ببینی.
*صدای بلدوزر زیاد است. صدایش را نمی‌فهمم. سر خم می‌کنم. باز هم نمی‌فهمم. کمر خم می‌کنم و خودم را می‌برم پایین‌تر. می‌خندد. می‌گویم: «بله؟» می‌گوید: «بیا پایین.» دسته‌ی گاز را می‌کشم. دود حالا حلقه حلقه بالا نمی‌رود. مثل گنجشکی می‌پرم پایین. می‌گوید: «چه‌کار می‌کنی؟ » شجاعی می‌آید طرفم. سرم داد می‌زند. می‌گوید: «مگر روی اتوبان کار می‌کنی؟ این خطّ مقدم است.» رو بر می‌گرداند. دست دراز می‌کند و می‌گوید: «آن‌ها هم عراقی. نگاه کن.» می‌روم کنارش. خاکریز را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «َآه آه آه! این چه خاکریزی است؟» خاکریز را کج ومأوج زده‌ام. دارم نگاه می‌کنم که منوّری می‌پرد بالا روی سر بلدوزر. روزِ روز می‌شود. حالا بلدوزر مثل غولی وسط جاده ایستاده... .



 

شما اولين نفري باشيد كه نظر ارسال مي كند.

برچسب ها: